در نظر داشتن مورد ویژه

جوانه زد تا خرمنها پدید آورد....اما در شبی قیرگون و بی ستاره آتش زدی بر خرمنش...

 
خبر نامه : محرمانه-داخلی
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

وای باز هم بهار..!

باز هم اتصال گرم و التهاب آورفصل مشهور جفت گیری به (مجددا ) یک فصل جفت گیری دیگر..!

باز هم بوی خوش زن خوب...شراب خوب ..و معجونهای  کمر پر کن سر پالیزی...

باز هم نگاههای  شهوت آلود و آب از لک و لوچه عکاس جماعت و نقاش جماعت و دکتر مهندس جماعت و موتوری جماعت...! و شایدم گاهی زانتیا جماعت..!

هی..جان خواهر...باز هم تسلیم من به او ، تو به او،جانم به او، تنم به او، عمرم به او،و دخترکان ترشیده آلت ندیده  به رستگاری لزج هم خوابگی با تختخوابهای تک نفره...با درونگرایی ..

با فمنیسم در مرحله کاچی به از هیچی..

باز هم خبر های همیشه ناگوار...باز هم فک خورد شده گلاره ، بیوه خوش  بر و رو و اهل حال و تو می دانی دردمند دانشکده ، در تصادفی بسیار شدید با زنی ابله در سبقتی آزاداندیشانه از سمت راست اتوموبیلی دیگر...باز هم کما...باز هم احتمالا یادش بخیر...یادت بخیر..

وای ....نوید می دهم ..نوید..که باز هم یکی رفت...با بدبختی رفت..با وام و قرض و کوفت و زهرمار رفت...با کوله بار خالی از خاطره رفت...با ایرانی کوچک اما ویران، پنهانی جاساز شده در قلب لجن بسته و مغز طاعونی اش رفت...باز هم به یکی ویزا دادند:دانشجویی..3 ..4 ساله...20ساعت کار در هفته...باز هم یکی مهندس و عکاس و نقاش و موتوری و زانتیایی رفت...باز هم صبح خیلی خیلی زود رفت..تو را...عریان...زیر ملحفه های سفید...بر جای گذاشت و رفت.....

..............باز هم بیماریهای وراثتی ام آمد....چربی خون و چاقی موضعی و رفلاکس معده آمد...قریحه ادبی وفوران ناگهانی  عصبانیت و استعدادهای زبان آموزی آمد...باز هم....لعنتی ...

باز هم پدر م در خواب...درلباس مجنون آمد....

صحرا آمد....

گرما آمد..

شات گان آمد...

تابستان آمد..

لیلی...

لیلی...

لیلی...

(گزارش پزشک قانونی نشان می دهد که .2 ساعت و سی  پنج دقیقه از زمان مرگش می گذرد.)

 


 
comment نظرات ()
 
 
"بر بلندای بام"
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦
 
خط خطی بیهوده می کنم...
یاوه می بافم پشت این شعر ها...
و آنقدر سیگار می کشم تا نبینمت در این مه صبحگاهی .
جوهر خودکارم آبیست...آبی فیروزه ای.
و خانه مان حوض ندارد...ماهی قرمز ندارد...پدر ندارد.
صبر کن ...
شاید آنقدر قدمان بلند شد
که توانستیم
زفاف دختر همسایه را با چشم غیر مسلح هم ببینیم..
و در حسرتش..
ارزن نذر کنیم برای کبوترهای پدربزرگ.
 
comment نظرات ()
 
 
Sympathy for Devil
نویسنده : ژرمینال - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
 

معشوقه پنهانی من..
ای خواهر همیشگی
زخم کهنه ات را با زبان خشکم لیس خواهم زد...
مانند ماده گاوی بینوا

که باور ندارد

گوساله زخم خورده اش..

مدتهاست..

مرده.

                                                             (برای فرزانه ام)


 
comment نظرات ()
 
 
Labyrinth
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
 

یک چشمم اشک و یک چشمم خون.

دو سه قطره خونی هم نیامد

 تا شبی ...نیمه شبی ..باورم کنی.

اگر می شد از این جا می رفتم .

.با این چشمها که گود رفته.

.از بس معشوقه خودم بودم.

و می رفتم تا تونباشی:((نه دوستم..نه لبخند بی رمقت.))

می نشستم سیگاری دود می کردم ..

کنار آن رودخانه ((بی مرد ))..

.بی نیاز از هر چه لکه خون ..

.کف آن اتاق صمیمی ..

با آن مبلهای راحتی سرخ رنگ..

و به عکس خودم در آب اعتراف می کردم که باکی ندارم از نبودنت .

و مردانی که می آمدند :

((این همه عشق را پای چه کسی ریختی ؟))

دیگر سایه شان را هم ندیدم.

((قدیمها واقعه مهمی بود ...برای زن.))

ونه دستهایشان ..و ونه نوازش بی دلیل ..

دیگر چیزی نمانده از من ..و از راهی که می رفتم تا تو نباشی:

((و نه دوستم و نه لبخند بی رمقت..))

و لبهایم که کبود شده از سرما.

و هم آغوشی برفها با کف خاردار کفشهای زمستانی ام.

((من پشتم درد می گیرد کف این اتاقک سرد چوبی.))

و لب می گزم..

وبه عکس خودم در آب یخ رده سیقلی لبخند می زنم..

و شاید تجاوز بیرحمانه مرد خاردار کفشهای زمستانی به لطافت زن سپید برف....
((
قدیمها اینطور نبود...حالا زمانه عوض شده.))
زیر چشمهایم گود رفته ....
کبود شده:
رنگ الان لبهایم..
که بیشرف قشنگ است ..
و بیشرف عاشق کش است ..
می بینی ...میبینی بیشرف عجب برفی می بارد..
بازی نکن...
با باین کلمه ها..
با این برفهای مرده..
با آن دستهای زنانه ات...
((
نگاه کن..دستهایت مثل پرتقال سرما زده..))
نفس بکش..
نفس بکش...
رو به آسمان ..
کف این اتاق غرق به خون..
غرق رویا..
غرق مرگ رویا..
و سیگاری دود کن
کنار این رودخانه..
بازی نکن...
((
اگر می شد از اینجا می رفتم...))
.......
با این پاره پاره زن واره سرمازده

....یک چشمم اشک و یک چشمم......

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرور
نویسنده : ژرمینال - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
 

۱.چقدر دلم می خواد بنویسم...اینجا...که هیچکس نمی بینتت...و اگرم نظری می ده تو نمی بینیش...پس هر چی میگه به دلت می شینه...اما فرصت ندارم..حوصله ندارم...انگیزه ندارم..و دیگه سوادشم ندارم..(حتی )!!!

۲.چقدر دلم می خواد نوشته هایی رو که دوسشون دارم و ندارمو بخونم...نظر بدم..بخندم .. ...اخم کنم...یا... بی تفاوت ازشون بگذرم...اما فرصت ندارم...حوصله ..........

۳.چقدر دلم می خواد بشینم یه دل سیر گریه کنم...یا برای کسی دلتنگی کنم...یعنی احساس کنم یه آدم زنده م...نه یه آدم آهنی با بازده کاری بالا!!!....اونم فقط کارای پر سود برای عالم هنر-صنعت-تجارت گرافیک(!)....اما فرص.......

۴.چقد دلم می خواد ...................................

اینجا یه دوستی هست که توانش تموم شده...از صبح تا شب فکر کارو پوله..سوادش نم کشیده...کتاب ...ایییی...بفهمی نفهمی می خونه اونم نصفه کاره...عاشق کسی نیست و کسی عاشقش نیست و فقط دور و برش پره از محبتهای تصنعی گاه و بیگاه یه مشت آدم دوست نما که خودشونو (( دوست معمولی )) صدا می زنن و می گن بهترین روش زندگی ((دوری و دوستیه ))!...اونم با من که تو دلم یه عالمه عشق تلنبار شده...که بهتره سر کیسه رو شل کنم که کم کم هرز بره و خیالمو تخت راحت کنه!!!!!

...............اینجا دیگه هیچ خبری نیست...حتی آرامش قبل طوفانم نیست..یا آتیش زیر خاکستر...یا حتی اعتراض و فریاد و خودزنی !!!

........................................آخ !چقدر دلم می خواد که دلم چیزی بخواد...

چقدر دلم می خواد که دلم دوباره تو رو بخواد....اما همیشه زود دیر می شه..همیشه..


 
comment نظرات ()
 
 
اعتراف
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۳
 

وقتی ناگهان می آمدی...

آن گونه :پریشان من...

و بوی عرق از شب مانده تنت

دوباره ام هوست را می آورد...

می دیدم ...(به چشم خودم می دیدم...)

تنها تن تو ..و تنها شوق تو ...و تنها عشق تو

قالب قالب قالب  .

این چارچوب همیشه در است


 
comment نظرات ()
 
 
مرور
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱
 

نمی دونم چرا عنوان این پستو گذاشتم مرور...چون فقط اومدم یه خبر کوچولو بدم و برم...

یه هفته نامه ای هست به نام (( هنر مند)) که تقریبا تازه کاره...اما فکر می کنم از لحاظ تنوع موضوعی و محتوا مجله خوبی باشه...:

۱.من از این هفته یک ستون توی بخش تجسمی دارم به نام نگاه ...که مقاله های ترجمه شده مو در مورد موضوعات گوناگون تجسمی توش گنجوندم که خوندنش ضرری نداره...از هفته آینده هم یه صفحه کامل در خدمتتون هستم با مقالات بیشتر..پس منتظرم..

۲.در صورت تخصص داشتن توی هر نوع رشته هنری و ادبی می تونین منت بذارین و با مجله همکاری کنین :(خیابان مفتح-کوچه مرزبان نامه-پلاک ۸-واحد ۱ -آقای احمدی)

۳.در ضمن صفحه آخر مجله که رنگیه و دوست عزیزم فرزانه محسنیان اونو کار می کنه هر هفته تصاویر به درد بخوری از کارای تجسمی ایران و دنیا در اختیارتون می ذاره!(اینم پارتی بازی..)

۴.و سرانجام اینکه می خوام وبلاگای خوب ادبی و هنری رو از ۲ هفته بعد معرفی کنم یا لااقل بخشی از کارای ارزندشو بدم برای چاپ...پس دوستانی که نام وبلاگشون جزو لینکای منه اجازه این کار رو به من بدن...و رضایت یا عدم رضایتشونو از این مطلب اعلام کنن..که یه دنیا ممنون می شم....


 
comment نظرات ()
 
 
كاماسوترا(1)
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱
 

-کاش ماهی بودیم

-هستیم ...به گمانم...هستیم...

-و کدام قسمت این ماهی نر عاشق برایت جذاب تر است؟

-سبیلهای دهه هفتادیش...و نگاه خیسش از پشت تور ماهیگیر...

-دیشب ..نه.... پریشب که فیل بودیم...در جنگلهای هندوستان چچچچچچچطور؟

- لغزیدن ملایمم از روی خرطومش...میان علفزار های سبز ..که شبها هم سبز ند..

-(مممممماچ)

-(مممماچ)

-خوب شد به این فکر  افتادی فرود بیایییم...روی زمین...حالا همه چیز هستیم...حتی پایه صندلی...

-درست مثل ..نه درست خود ماهی ماده ای..با آن لبها..سر می خوری از بغلم...روی زمین خشک و ترک خورده...

- مار شدم یهو..بعد از سر خوردنم بود درست..مار ماده...نیشت می زنم...می کشمت ..(آخخخ)

- از پشت تور چی ؟مار ماده خوش خط و خال من!(مممماچچچچ)

-(ممماچ):باز هم همان سبیلهای دهه هفتادیت...

- موجی بزرگ...(قللللل)

- محکم بغلم کن....(قلللل)....

-.....................................................(تور پاره بود..از همان اول).....


 
comment نظرات ()
 
 
پارانويا در نامه هايت هم موج می زند...
نویسنده : ژرمینال - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
 

امروز چرا نیومدی؟

امروز که دلم شور می زنه ...ُلب می گزم ..ُو همه ش دوست دارم بالشتو بو کنم..که نمی ذارن...یعنی می ذارن ..اما من دماغم کیپه...از بس بو توشه...بوی عرقت..موهات...بوی جات روی تشک...(پامو با لرزشای کوتاه می زنم زمین)...بهم آرامش می ده...حتی بیشتر از تو و آرامبخش...

چرا نیومدی؟چرا؟

فاصله یعنی چی لعنتی ...وقتی چیزی جز فاصله نیست..تشویش ندارم...تشویش شدم...هر لحظه تبدیل می شم به یه چیزی:یه بار می شم یه مرد سرخپوست آروم که نشسته لب دره به دور دستا خیره شده ...یه بارم یه فاحشه نسبتا پر در آمد که  دیگه چیز آنچنانی از دنیا نمی خواد و کارو بارش سکه س...و خیلی راحت تر از تو خدا رو شکر می کنه...نمی دونم چرا امروز همش شست پام می خوره به پایین تخت..خیلی درد داره...بعضی جاهای بدن دردشون از بقیه جاها بیشتره...اگه می شد بدون شست زندگی کرد حتما می کندمش می نداختم دور که با هر بار کوبیدنش به اینور و اونور منو با خشم نگاه نکنه که منم مجبور بشم دلداریش بدم و قول بدم دیگه بار آخرمه..این قولی بود که به خیلیا دادم البته:به معده م که دیگه زیاد پرش نکنم ...به ریه هام که خفه شون نکنم...و...نه...قولی به اون ندادم....می دونی که؟!!!نمی تونم...اون یه جور جنونه...البته از نظر شماها...من بهش می گم تخلیه...می گم پرواز..می گم ..می گم تمرین لذت بردن بی چون و چرا از همه چی...مزخرف می گم؟خوب اگه نمی گفتم الان اینجا نبودم...یعنی تو منو نمی آوردی....

امروز نیومدی و مرد نوازنده هم حوصله ویولن زدن نداشت..دلم می خواست قلممو بهم برگردونی..نه!نه!آلت قتاله نمی خوام واسه خودکشی..می خوام خطهایی که بینمونرو به هم وصل کنم ...اون خطهای بلند و سیاه و ابدی...تا شاید سر یکیشونو بگیری و بیای وبیای و بیای و برسی اون سر خط که منم..که اینجای لعنتیه...که منو فشار بدی تو بغلت له کنی ...و استخونامو خورد کنی از زور عشق...

هی هی هی...می دونم من هر چی خطهارو به هم بچسبونم تو پاک کن به دست ته خط وایسادی..آخه من نه کابوستمو نه رویات...یه خواب معمولیم که ندیدنش بیشتر به نفع سلامت عقل و آرامش شبونه ت تموم می شه....

یادت باشه نیومدی....منم خسته م ...یعنی گیجم ...که عادیه....مال آرامبخشه....که بعد از تکون دادن پا و تو سومین چیز باارزشیه که تو این دنیا آرومم می کنه...کرخت و بی حواس و نرم....

باز منتظرت می مونم....نمی دونم تا کی؟چون اینجا کی معنی نداره...

قربانت :کسی که تو بهش می گی دیوونه


 
comment نظرات ()
 
 
يادداشتی بر ۲ فيلم
نویسنده : ژرمینال - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱
 

بالاخره اون دوتا فیلمی  که مدتهای طولانی توی قفسه خاک می خوردو و من طبق روال همیشگی زندگیم قرار بود ببینمشونو دیدم(این عادت منه...قراره یه سری فیلم ببینم...یه سری کتاب بخونم..یه سری از  آدمها رو ببینم....یه چیزایی ترجمه کنم...یه چیزایی بنویسم...ورزش کنم...آب زیاد بخورم...عصبانی نشم...و ...و ...) وای!ولش کن اصلا...اگه بخوام همشو بگم از خودم ناامید می شم..(از این رخوت موذی پنهان...)..می گفتم...آره ..بالاخره ((Closer)) و ((Departed)) ...رو دیدم...و به نظرم اومد اینقدر خوب هستن که دلم بخواد در موردشون حرف بزنم یا مثلا بنویسم...البته Closer از اون فیلمهایی بود که بعد از دیدنش خنده روی لبام موند و لذت دیدنش اونم بدون اینکه اذیت بشم زیر دندونم ( به قول معروف!). اون بازیهای درخشان...یا بهتر بگیم متفاوت از هنرپیشه هایی که اینقدر خوبن که نمی تونی توی یه قالب یکسان و تکراری جاشون بدی و توی هر کادری که قرار می گیرن غافلگیرت می کنن...و موضوع فیلم که حالش خوبه به اصطلاح!(خوب آره دیگه...له شدن پسره و بخشیده شدن زنه اونم بعد از چنان خیانت درست و درمونی باعث ایجاد شادی و طرب توی دل هر زنی می شه!!!) یه نکته دیگه که برام خیلی جالب بود پنهان بودن سکس در فیلمی بود که تماما حول محور این قضیه می چرخید با لااقل در موردش به وفور و یه جاهایی با وقاحت تموم صحبت می شد..که شاید نکته متفاوت و با حتی مثبت فیلم به نظر بیاد...به هر حال که با موضوعی نه چندان جنجالی من تماشاگرو تا نزدیک صبح بیدار نگه داشت...این کاری بود که Departed هم با من کرد..اما نفسمو به درستی برید...و یه جورایی حالمو بد کرد..نه چون بد بود..چون روی تک تک رگهای اعصابم راه رفت و فیلم خوب باید داغونت کنه..باید وادارت کنه چند بار Pause کنی و بزنی به پیشونیت و بگی :((آخ آخ...چی شد؟...))چراکارگردان یا به طور کلی داستان تونست به راحتی  یکی از شخصیت های اصلی ...دی کاپریو رو ...مسخره تر از اون چه که بتونی فکرشو بکنی از پا در بیاره و توی چند دقیقه آخر فیلم دخل بقیه رو هم به همون راحتی بیاره؟چیزی به جز جسارت و قدرت داستان پردازی و فیلمسازی باعث این مساله س؟نمی دونم....اینجا هم با همون تغییر جهت دادن نوع بازی بازیگرا به شکلی کاملا متفاوت  روبه رو هستیم...که ما رو به این اصل می رسونه که اگه می خوای تو ذهن تماشا چی بمونی هر بار خودتو عوض کن...خنده ت ..گریه ت...اخمت...بغل کردنت...فرار کردنت...می دونم که اقتضای فیلمنامه خیلی توی این قضیه موثره اما دیدیم که متاسفانه بازیگرای خودمون با تمام قدرتی که دارن توی ۱۰ تا فیلم متوالی همون طوری می خندن و گریه می کنن و...که توی فیلم اول موفق پر فروششون این کارو می کردن ...و حتی اگه این خواسته کارگردان و فیلمنامه نویس و تماشاچی باشه بازم خلاقیت بازیگر زیر سواله...

در نهایت این فیلم همونقدر که تو نمایش خون و خونریزی موفق بود تونست با ظرافت تموم پیچیدگیهای روابط آدما (رابطه دیمون با نیکلسون...دیمون و دوست دخترش...دی کاپریو و دوست دختر دیمون و ...) رو به نمایش بگذاره و آدم رو متاثر کنه...


 
comment نظرات ()